خطر متفاوت بودن را بپذيريد، ولى بياموزيد بدون جلب توجه متفاوت باشيد.
فردا و ديروز با هم دست به يكى كردند. ديروز با خاطراتش مرا فريب
داد و فردا با وعدههايش خوابم كرد. وقتى چشم گشودم، امروزم گذشته
بود.
در ميان ميليونها ديروز و هزاران فردا، فقط يك امروز وجود دارد. پس
امروز را از دست ندهيم.
زندگى مثل پيانوست. دكمههاى سياه براى غمها و دكمههاى سفيد
براى شادىها؛ اما زمانى مىتوانى آهنگى زيبا بنوازى كه دكمههاى
سفيد و سياه را با هم فشار دهى.
نبودهاى زندگى هميشه به نفع قوىترينها پايان نمىپذيرد، بلكه موفقيت،
دير يا زود با كسى است كه بردن را باور دارد.
همه نمىتوانند قهرمان باشند. برخى بايد كنار خيابان بنشينند و
قهرمانان را تشويق كنند.
مردى كه كوه را از ميان برداشت، كسى بود كه شروع به برداشتن
سنگريزهها كرد.
هرگز نمىتوانيد در حالى كه دستهايتان در جيبتان است از نردبان
موفقيت بالا برويد.
هيچ وقت مغرور نشو. برگها وقتى مىريزند كه فكر مىكنند طلا شدهاند.
ترجيح مىدهم طورى زندگى كنم كه گويى خدا هست و وقتى مُردم ب
فهمم كه نيست، تا اينكه طورى زندگى كنم كه انگار خدا نيست و وقتى
مُردم بفهمم كه هست.
تاريكترين ساعتهاى شب، درست ساعتهاى قبل از طلوع خورشيد است.
هر چه روح به خدا نزديكتر باشد، آشفتگىاش كمتر است؛ زيرا نزديكترين
نقطه به مركز دايره، كمترين تكان را دارد.


